قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

989

تاريخ الفي ( فارسى )

خالد امان‌نامه‌اى به مهلّب فرستاد و او را به بيعت عبد الملك خواند و در آن نامه نوشت كه بعد از قبول بيعت به اخذ خراج اهواز مشغول باشد . مهلّب اين معنى را غنيمت دانسته بيعت عبد الملك را قبول كرد و به اخذ خراج اهواز و نواحى آن مشغول شد . و چون قطرىّ شنيد كه مهلّب با عبد الملك بيعت كرد بار ديگر از وى پرسيد : دربارهء عبد الملك چه مىگويى ؟ گفت : امام مسلمانان است . قطرىّ گفت : اى ناكس ، لعنت بر تو باد و بر مذهب تو ، كه ديروز لعنتش مىكردى و امروز امام مسلمانانش مىدانى . مهلّب از انفعال هيچ چيز نتوانست گفت . القصّه ؛ چون مهلّب دست از حرب خوارج بازداشت و به گرفتن خراج اهواز مشغول گشت خالد بن عبد اللّه برادر خود ، عبد العزيز ، را با مقاتل بن مسمع به محاربهء ازارقه نامزد كرد . اين هر دو سردار با جمعى كثير از شجاعان روى به استيصال ازارقه آوردند . چون قطرىّ از توجه لشكر خبر يافت صالح بن مخراق را با نهصد كس به حرب ايشان فرستاد . در شب تاريك هر دو سپاه به هم رسيده جنگى عظيم ميانهء ايشان دست داد . آخر الامر عبد العزيز روى به گريز آورد . « 1 » و مقاتل چندان كشش و كوشش كرد كه كشته شد . غنايم بسيار به دست خوارج افتاد و زوجهء عبد العزيز را كه در صباحت و ملاحت شهرهء آفاق بود اسير كرده و آن جميله را به بازار برده قيمتش به صد هزار درم رسيد . در اين اثنا يكى از خويشان آن ضعيفه كه از رؤساى خوارج بود به واسطهء حميت او را كشته خود به بصره گريخت . « 2 » چون خبر انهزام عبد العزيز و كشته شدن مقاتل به خالد بن عبد اللّه رسيد صورت واقعه را معروض عبد الملك گردانيد . عبد الملك در جواب خالد نوشت : انهزام عبد العزيز و كشته شدن مقاتل مترتّب بر رأى ناصواب تو بود ؛ چه مهلّب را كه مردى فيروز جنگ است به اخذ خراج نامزد مىكنى و عبد العزيز را كه شايسته بزم است به رزم خوارج مىفرستى . اكنون قاصد به اهواز بفرست تا مهلّب آماده حرب خوارج گردد و تو با لشكر بصره و پنج هزار ديگر كه از كوفه به تو ملحق خواهد شد متوجّه آن جانب شو . بايد كه از صوابديد مهلّب تجاوز ننمايى تا از خوارج انتقام كشد . القصّه ؛ چون لشكر كوفه با عبد الرحمن بن محمّد اشعث به بصره رسيد خالد لشكر بصره را فراهم آورده به اتّفاق متوجه اهواز شدند و به مهلّب پيوسته در مقابل لشكر ازارقه فرود آمدند . مدّت بيست روز ميان هر دو طايفه جنگهاى متواتر واقع شد . آخر الامر خوارج منهزم گشته به

--> ( 1 ) . عبد العزيز به رامهرمز گريخته بود . ( 2 ) . اين زن دختر منذر بن جارود بود . چون مرد خارجى او را بكشت و به بصره فرار كرد ، خاندان منذر به او گفتند : به خدا سوگند نمىدانيم تو را ستايش كنيم يا سرزنش . گفت : من اين كار را فقط از غيرت و حميّت كردم ؛ - نهاية الأرب ، ج 6 ، ص 122 . طبرى كشندهء اين زن را ابو حديد الشّنى معرفى كرده است .